سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
ولایت فقیه وخبرگان 1 - طریق
دشمن ترینِ آفریدگان نزد خداوند، غیبت کننده است . [امام علی علیه السلام]
طریق
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ

»» ولایت فقیه وخبرگان 1







سخنرانی حضرت آیت‌الله مصباح یزدی دام ظله در همایش ولایت فقیه و خبرگان رهبری ـ میناب 24/12/1384


 


 


بسم الله الرحمن الرحیم


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً؛1 ای کسانی که ایمان آورده‌اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید. پس هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله)  عرضه بدارید، این [کار] بهتر و نیک‌فرجام‌تر است.


 


جامعه و ضرورت نیاز به حکومت:


زندگی انسان به دلایل مختلف و تحت ‌تأثیر علل و عوامل گوناگون، همیشه به صورت اجتماعی بوده ‌است. حتی برخی از اندیشمندان، اجتماعی و مدنی بودن را جزو طبیعت انسان دانسته‌اند و تعبیر «مدنی بالطبع» را در مورد انسان به کار برده‌اند. به هر حال، چه زندگی اجتماعی انسان را معلول طبیعت و فطرت او بدانیم و چه آن را پی‌آمد نیاز‌های مادی و تحلیل‌ها و گرایش‌های عقلانی انسان و عواملی از این قبیل قلمداد کنیم، آن‌چه جای تردید ندارد این است که انسان همواره به صورت اجتماعی زندگی کرده و بدون زندگی اجتماعی نه نیاز‌های مادی او تأمین می‌شود و نه کمالات روحی و معنوی وی آن‌چنان‌که باید و شاید تبلور می‌یابد. از این رو زندگی اجتماعی برای انسان یک ضرورت است.


 


از سوی دیگر، با توجه به تفاوت‌هایی که بین افراد انسان وجود دارد، زندگی اجتماعی همیشه در معرض انواع اختلافات و منازعات و مشاجرات است. این اختلافات گاه در تأمین منافع است و گاه نیز در اصل تشخیص مصلحت و منفعت اختلاف وجود دارد. حتی در خانواده که یک اجتماع محدود چند نفری است، شما نمی‌توانید خانواده‌ای را پیدا کنید که همه افکار و اندیشه‌ها و نظرات و سلیقه‌هایشان مثل هم باشد. بالاتر، حتی دو برادر یا خواهر دوقلو نیز در تمامی موارد رأی و سلیقه یکسان ندارند و خواه‌‌ناخواه بین آنها اختلافاتی وجود دارد.


 


حال اگر در صحنه اجتماع این اختلافات و منازعات گسترش یابد و ادامه پیدا کند و تدبیری برای کنترل و حل و فصل آنها اندیشیده نشود، لا‌جرم اجتماع انسانی دچار پراکندگی می‌شود و از رسیدن به اهدافش بازمی‌ماند. در اجتماع کوچک خانواده اگر پدر بخواهد هرچه خود تشخیص می‌دهد همان را اعمال کند، و مادر نیز متقابلاً طبق نظر خودش عمل کند، و فرزندان هم هرکدام در پی آن باشند که کاملاً مستقل و بدون توجه به خواسته‌های پدر و مادر رفتار کنند، طولی نمی‌کشد که این خانواده از هم متلاشی می‌شود. نمود عینی و عملی این مسأله را ما امروزه در کشور‌های غربی مشاهده می‌کنیم. من خودم برخی از این موارد را از نزدیک دیده‌ام و بسیاری را نیز شنیده‌ام. امروزه در کشورهای غربی فرزندان خانواده‌ها هنگامی که به سن بلوغ می‌رسند از پدر و مادر جدا می‌شوند و نه آنها در خانه می‌مانند و نه پدر و مادر‌ها مایلند که فرزندانشان در خانه بمانند. دلیل این امر آن است که از یک سو خواسته‌های آنها با هم بسیار متفاوت است و فاصله دارد و از سوی دیگر، فرزندان خواستار آزادی کامل و انجام تمام خواسته‌هایشان هستند. از این رو پدر و مادر‌ها عملاً نمی‌توانند با فرزندانشان زیر یک سقف زندگی کنند و کار به تلاشی و جدایی خانواده‌ها می‌انجامد. امروزه در غرب کم نیستند جوانان و نوجوانان 16 تا 18 ساله‌ای که به تنهایی یا به اتفاق یک یا چند تن از دوستانشان اتاقی گرفته‌اند و جدا از پدر و مادر زندگی می‌کنند. آری، این نتیجه آن آزادی بی‌قید و شرط و لجام‌گسیخته‌ای است که فرهنگ مبتنی بر لیبرالیسم برای غرب به بار آورده است.


 


در هر صورت، مقصود این است که از نظر تاریخی این مطلب کاملاً تثبیت شده است که هرجا زندگی اجتماعی بوده، عاملی برای رفع اختلاف نیز وجود داشته و مقرر گردیده است، چراکه بدون آن، ادامه زندگی اجتماعی میسر نخواهد بود. از روزگار قدیم، انسان‌ها اگر در دهی کوچک هم گرد هم جمع می‌شدند کدخدایی برای ده تعیین می‌کردند تا کارهای ده را سرپرستی کند و اداره امور ده و حل و فصل مسائل و اختلافات میان مردم را انجام دهد. پس از آن نیز با بزرگ‌تر شدن ده و بیشتر شدن جمعیت، بخشدار و شهردار و فرماندار و... تعیین شده و متداول گردیده است. این بدان معنا است که هر اجتماعی لاجرم به یک دستگاه اداره کننده و حکومتی نیاز دارد تا متناسب با شرایط آن اجتماع، سکّان هدایت و اداره امور آن را به دست گیرد و با رفع اختلافات، حرکت اجتماع را سامان بخشد و به سمت اهداف مطلوب هدایت کند. طبعاً کسی که در این پست و جایگاه قرار می‌گیرد، باید از این توانمندی برخوردار باشد؛ یعنی بتواند هدف صحیح آن زندگی اجتماعی را، مصلحت افراد آن را، و مسیر صحیحی را که اجتماع را به آن اهداف می‌رساند، بشناسد و تشخیص دهد. به‌علاوه، چنین کسی باید عملاً این توانایی را نیز داشته باشد که اگر کسانی در جامعه از حق خود تجاوز کرده و راه ظلم و تعدی را در پیش گرفتند و حقوق سایر افراد را تضییع کردند، جلوی آنها را بگیرد و آنان را ادب کرده، سر جایشان بنشاند. معنای این امر چیزی جز ضرورت وجود حکومت برای هر جامعه‌ای نیست. از این رو هم‌چنان‌که اشاره کردیم، در طول تاریخ هرجا اجتماعی بوده، دستگاه اداره کننده و حکومتی متناسب با آن نیز وجود داشته است. امیرالمؤمنین(علیه السلام)  در نهج‌البلاغه درباره ضرورت حکومت برای جامعه می‌فرماید:


 


لابدّ للناس من أَمیر برّ أو فاجر؛2 مردم را چاره‌ای نیست جز این‌که امیر و حاکمی داشته باشند؛ خواه عادل و نیکوکار و خواه ظالم و زشت‌کار.


 


یعنی زندگی اجتماعی بدون حکومت نمی‌شود؛ اگر حکومتی صالح بود، می‌تواند جامعه را به طور صحیح راهنمایی کند و به اهداف مورد نظر برساند، اما اگر حکومت صالحی نبود حتماً حکومتی نا‌صالح جای آن را پر خواهد کرد و زمام امور را در دست خواهد گرفت، و در هر حال مردم بی‌حکومت نمی‌توانند زندگی کنند: لابدّ للناس من أَمیر برّ أو فاجر.


 


در این مقدمه (ضرورت حکومت برای جامعه) همگان اتفاق نظر دارند و کسی تاکنون در این باره مناقشه نکرده‌ است، جز افرادی نادر به نام «آنارشیست‌‌ها» که منکر این امر گردیده و قائل شده‌اند حکومت برای جامعه لازم نیست. البته آنها هم برای تصویر سامان و نظم اجتماعی، به جای حکومت، اخلاق را نشانده و مدعی شده‌اند که می‌توان جامعه‌ای داشت که افراد آن از چنان فرهیختگی و سطح فکر متعالی و بالایی برخوردار باشند که به طور خودکار بر اساس اصول اخلاقی، بی‌آن‌که حکومت و قانونی مکتوب در میان باشد، حقوق یکدیگر را رعایت کنند و جایی برای اختلاف در بینشان باقی نماند.


 


ناگفته پیدا است که این تصور با واقعیت وفق نمی‌دهد و هیچ‌گاه چنین جامعه و مدینه فاضله‌ای ظهور پیدا نکرده و نخواهد کرد که آدمیان همه از اخلاقی صحیح و آن‌چنان مترقی و متعالی برخوردار باشند که هیچ‌کس به حق دیگری تجاوز نکند و کوچک‌ترین ستمی از جانب افراد بر یکدیگر روا داشته نشود. از این رو تمامی نظریه‌پردازان از قدیم و جدید متفقند بر این‌که جامعه بی‌حکومت نمی‌شود و وجود حکومت برای زندگی اجتماعی امری لازم و ضروری است. خاطرنشان می‌کنیم که عقل و عقلا به تنهایی و به طور مستقل بر این امر تأکید می‌کنند و بدان گواهی می‌دهند و آن‌چه که از کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام)  در این باره آوردیم، تنها به عنوان تأیید و تأکید بود، نه آن‌که خواسته باشیم برای اثبات این مدعا و گزاره بدان تمسک جسته باشیم.


 


جامعه الهی و جامعه غیر الهی


مطلب دیگر و مقدمه دوم درباره این بحث آن است که:


 


جوامع انسانی را در طول تاریخ می‌توان به اشکال مختلف و بر اساس ملاک‌ها و دیدگاه‌های متفاوتی دسته‌بندی کرد. یکی از دیدگاه‌ها که در این‌جا مد نظر ما است این است که جوامع انسانی را از آغاز پیدایش تاکنون می‌توان به دو دسته کلی خداپرست و غیر خداپرست تقسیم کرد. اگر این تقسیم‌بندی را مد نظر قرار دهیم، می‌بینیم بر اساس آن‌چه ما در تاریخ متداول می‌خوانیم، شاهد جوامعی هستیم که بر اساس روح خداپرستی و دین‌داری به وجود نیامده است. البته این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که تدوین تاریخ و مقاطع تاریخی، عموماً بر اساسی غیر از آن‌چه که ما در این‌جا ذکر کردیم (دینی بودن یا نبودن جوامع) صورت گرفته و می‌گیرد. در بسیاری از کشورها، و از جمله کشور خود ما، هنگامی که کتاب‌های تاریخ را ورق می‌زنیم، ملاحظه می‌کنیم که معمولاً تاریخ سلاطین و پادشاهان است. در کشور خود ما سابقاً این‌گونه بود ـ و در حال حاضر نیز کمابیش همین وضعیت دیده می‌شود ـ که کتاب‌های تاریخ بر اساس ترتیب پیدایش و انقراض سلسله‌های حاکمان نگاشته می‌شد و آن‌چه که ما در مدارس به عنوان درس تاریخ می‌خواندیم این بود که فلان سلسله‌ای چگونه و از چه سالی حاکم شدند، چه کسانی از‌ آن سلسله به حکومت رسیدند و چه کارهایی انجام دادند، و سرانجام چه موقع و به دست چه فرد و سلسله‌ای منقرض گردیدند. بدین ترتیب کتاب تاریخ از ابتدا تا انتها سرگذشت جنگ‌ها، کشورگشایی‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌های شاهان بود. در این تاریخ هیچ نام و ذکری از دین نبود و فقط گاهی در گوشه و کنار آن بحثی مطرح می‌شد که، برای مثال، فلان شاه تابع فلان مذهب بود یا به فلان رهبر مذهبی علاقه و با وی رابطه داشت. هم‌چنان‌که اشاره کردیم، این دیدگاه هنوز هم در بسیاری از نقل و بررسی‌های تاریخی وجود دارد و روح حاکم و نگرش غالب در آن‌چه امروزه به عنوان تاریخ مطرح می‌شود، سرگذشت شاهانی است که بر سر قدرت با یکدیگر به جنگ برخاسته‌اند.


 


در مقابل این نگرش، هنگامی که ما قرآن را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم قرآن تاریخ را بر اساس سرگذشت انبیا بیان می‌کند. تاریخ از دیدگاه قرآن عبارت است از داستان ظهور پیامبران، رفتاری که مردم با آنان داشتند و نقشی که پیامبران در هدایت انسان‌ها ایفا کردند. به عبارت دیگر، اگر ما بخواهیم تاریخ را بر اساس مذاق قرآنی بنگاریم، باید به جای سلسله شاهان و سلاطین، سلسله انبیا را مطرح کنیم و بگوییم هر پیامبری در چه زمانی و در کجا مبعوث شد، چه کارهایی انجام داد، مردم چگونه با او رفتار کردند و سرانجامِ کار آن پیامبر و قوم او چه شد. قرآن خود در این باره می‌فرماید:


 


وَلَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ وَمَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ؛3 و همانا به سوی شما آیاتی روشن‌گر فروفرستادیم، و اخباری از کسانی که پیش از شما بودند، و اندرزی برای پرهیزگاران.


 


در جایی دیگر خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله)  می‌فرماید:


 


إِنَّا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ کَمَا أَوْحَیْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِیِّینَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَیْنَا إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإْسْحَقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِیسَى وَأَیُّوبَ وَیُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَیْمَانَ وَآتَیْنَا دَاوُودَ زَبُورًا * وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَکْلِیمًا؛4 ما به تو وحی فرستادیم؛ همان‌گونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم؛ و [نیز] به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط [= بنی‌اسرائیل] و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم؛ و به داود زبور دادیم. و پیامبرانی که سرگذشت آنها را پیش از این برای تو بازگفته‌ایم، و پیامبرانی که سرگذشت آنها را بیان نکرده‌ایم؛ و خداوند با موسی سخن گفت.


 


در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:


 


تِلْکَ الْقُرَى نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَآئِهَا وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا کَانُواْ لِیُؤْمِنُواْ بِمَا کَذَّبُواْ مِن قَبْلُ کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللّهُ عَلَىَ قُلُوبِ الْکَافِرِینَ؛5 این شهرها و آبادی‌هایی است که برخی از خبرهای آن را بر تو حکایت می‌کنیم. در حقیقت، پیامبرانشان دلایل روشن برایشان آوردند. اما آنان به آن‌چه قبلاً تکذیب کرده بودند [باز] ایمان نمی‌آوردند. این‌گونه خداوند بر دل‌های کافران مهر می‌نهد.


 


هم‌چنان‌که ملاحظه می‌کنیم سلیقه قرآن این است که محور تاریخ را انبیا و نقل سر‌گذشت آنان معرفی کنیم و سرگذشت جمعیت‌ها و اقوام و ملل را بر اساس آمد و شد پیامبران در میان آنان پی‌ بگیریم و مرور کنیم. ما در قرآن با داستان اقوام مختلفی هم‌چون: عاد، ثمود، هود، ابراهیم، بنی‌اسرائیل و امثال آنان آشنا می‌شویم. در این داستان‌ها قرآن یکی از پیامبران الهی را ـ که از جمله افراد آن قوم هستند ـ به عنوان شخصیت محوری آن قوم معرفی می‌کند و ضمن بیان احوال و زندگی آن پیامبر، سرگذشت آن قوم را نیز بیان می‌دارد. بدین ترتیب ملاک تاریخ‌نگاری و نقل تاریخ از دیدگاه اسلامی، این شخصیت‌های فرهنگ‌ساز و ارشادگر جامعه هستند و پیامبران به عنوان تاریخ‌سازان و محور وقایع تاریخی معرفی می‌شوند.


 


یکی دیگر از پی‌آ‌مدهای این دو نگاه به تاریخ این است که تشریح و معرفی سیستم مدیریتی و حکومتی جوامع ‌بر اساس هریک از این دو نگرش، متفاوت می‌شود. همان‌گونه که اشاره کردیم، حکومت عبارت است از دستگاهی که با وضع پاره‌ای قوانین و مقررات و اجرای آنها، مدیریت خود را بر جامعه اعمال نموده، تلاش می‌کند جامعه را اداره و به سوی اهداف مورد نظر هدایت کند. تاریخ‌نویسان سنتی که متأثر از دیدگاه اول (دیدگاه غیر قرآنی) هستند، در تبیین سیستم اداره و زوایای مدیریتی یک جامعه به این مسأله می‌پردازند که فلان سلطان هنگامی که به قدرت رسید چه کسانی را به پست‌ها گماشت، چه کسی قاضی‌القضات شد، چه فردی به عنوان صدر اعظم (وزیر اعظم) تعیین گردید و این افراد چه دستوراتی دادند و چه قوانینی را وضع و اعمال کردند. اما در دیدگاه قرآنی که زنجیره انبیا و حکومت‌های الهی در جوامع را دنبال می‌کند، صحبت از این است که فلان پیامبر هنگامی که آمد چه دستوراتی از جانب خداوند برای مردم آورد و اگر مردم با او همراهی کردند و توانست حکومت تشکیل دهد، چه روشی را در اداره و هدایت و مدیریت جامعه به کار گرفت و اعمال کرد.


 


البته اکثر انبیای الهی با مخالفت مردم و اقوام خود مواجه شدند و در اثر آماده نبودن مردم و ضعف فکری و معرفتی آنان نتوانستند عملاً سکّان هدایت و رهبری جامعه را در دست بگیرند. این مخالفت‌ها گاه به حدی بود که به شهادت آن پیامبر به دست افراد قوم خود منجر می‌گشت:


 


أَفَکُلَّمَا جَاءکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ؛6 آیا چنین نیست که هر زمان پیامبری چیزی برخلاف هوای نفس شما آورد در برابر او تکبر کردید؛ پس عده‌ای را تکذیب کرده، و جمعی را به قتل رساندید؟!


 


اما در این میان برای برخی از انبیای الهی نیز این زمینه فراهم شد که آنان موفق به تأسیس و تشکیل حکومت و اداره جامعه بر اساس قوانین و مقررات و منویات الهی گردیدند. از جمله این پیامبران که زمینه فرمانروایی و حکومتی بی‌نظیر برایش فراهم گشت حضرت سلیمان ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ است که قرآن درباره‌اش می‌فرماید:


 


وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ * قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَّا یَنبَغِی لِأَحَدٍ مِّنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ * فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاء حَیْثُ أَصَابَ * وَالشَّیَاطِینَ کُلَّ بَنَّاء وَغَوَّاصٍ * وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الأَصْفَادِ؛7 و قطعاً سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی بیفکندیم؛ پس به توبه بازآمد. گفت: پروردگارا، مرا ببخش و پادشاهی و ملکی به من ارزانی دار که هیچ‌کس را پس از من سزاوار نباشد، در حقیقت تویی که خود بسیار بخشنده‌ای. پس باد را در اختیار او قرار دادیم که هر‌جا تصمیم می‌گرفت، به فرمان او نرم روان می‌شد. و شیطان‌ها را [از] بنّا و غوّاص، تا [وحشیان] دیگر را که جفت‌جفت با زنجیر‌ها به هم بسته بودند [تحت فرمانش درآوردیم].


 


در هر صورت، وجه مشترک همه انبیا ـ چه آنها که موفق به تشکیل حکومت می‌شدند و چه آنها که در این زمینه توفیقی به دست نمی‌آوردند ـ این بود که مجموعه قوانین، مقررات و دستورالعمل‌هایی را برای مردم جامعه خود می‌آوردند و آنان را دعوت می‌کردند که روش زندگی فردی و اجتماعی خود را بر اساس آنها قرار دهند. این مسأله به‌ویژه در مورد انبیای اولواالعزم، که صاحب شریعتی مستقل بودند، بیشتر صدق می‌کند. همان‌‌گونه که می‌دانیم، معروف است که انبیای اولواالعزم پنج نفر بودند: حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و پیامبر اسلام (علیهم السلام) . این پنج پیامبر هریک صاحب شریعتی مستقل هستند و دیگر انبیای قبل از پیامبر اسلام، هریک در واقع مبلّغ و مروّج شریعت یکی از چهار پیامبر اولواالعزم قبل از خود بوده‌اند.


 


شاخص الهی بودن یک جامعه


بر اساس دیدگاهی که ما مطرح کردیم و جوامع را به دو نوع خداپرست و غیر خداپرست، و به تعبیر دیگر، به دینی و غیر دینی تقسیم نمودیم، اکنون می‌توان این پرسش را مطرح کرد که ملاک اصلی تمایز و مرز اساسی مشخص کننده این دو نوع جامعه چیست؟


 


در پاسخ این پرسش باید بگوییم، جامعه آن‌گاه دینی است که دو ویژگی اساسی در آن وجود داشته باشد: اول، قوانینی که برای تنظیم روابط اجتماعی در آن جامعه به کار گرفته می‌شود بر اساس آموزه‌هایی باشد که خدای متعال نازل کرده و معین فرموده است؛ و دوم، مجریان قانون نیز از جانب خدای متعال تعیین شده باشند. جامعه‌ای که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  در مدینه تشکیل داد چنین جامعه‌ای بود.


 


پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)  تا زمانی که در مکه بود، از آن‌جا که مسلمانان در اقلیت بودند و عدّه و عُدّه‌ای نداشتند، نتوانست تشکیل حکومت دهد. اما پس از هجرت مسلمانان به مدینه و با توجه به شرایط مساعدی که ایجاد گردید، پیامبر(صلی الله علیه و آله)  تشکیل حکومت داد و اداره امور جامعه را در دست گرفت. قانون در مدینة ‌النبی قرآن بود و تفاسیری که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)  از قرآن بیان می‌دا‌شت. بنابراین قانون حکومت، احکام الهی بود. رئیس حکومت و مجری قانون نیز شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله)  بود،‌ که روشن است آن حضرت از جانب خدای متعال تعیین گردیده بود. بنابراین هر دو شرط یک جامعه دینی و خداپرست در مدینة ‌النبی وجود داشت.


 


اما جامعه‌ای که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  در مدینه تشکیل داد، از نظر ایمانی جامعه‌ای یکدست نبود و در بین آن مردم کسانی بودند که ایمانشان به حد نصاب نمی‌رسید و ضعیف‌الایمان بودند. این افراد حتی به نبوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  چندان اعتقادی نداشتند و طبق مصالح و حساب‌هایی، به ظاهر به آن حضرت ایمان آورده و اظهار اسلام کرده بودند. عنوان عام این گروه در قرآن «منافقین» است و حتی سوره‌ای در قرآن به نام آنها نازل شده است. این افراد ظاهرشان با بقیه مسلمان‌ها تفاوتی نداشت. آنان مسجد می‌آمدند، نماز می‌خواندند و در بسیاری از کارهایی که به عموم مسلمانان مربوط می‌شد مشارکت می‌کردند. با این حال در مواردی باطن آنها پدیدار می‌گشت و معلوم می‌شد که با دیگر مسلمانان تفاوت دارند. یکی از این موارد که قرآن نیز آن را بیان می‌کند حالت آنها در نماز بود:


 


إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُواْ إِلَى الصَّلاَةِ قَامُواْ کُسَالَى یُرَآؤُونَ النَّاسَ وَلاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِیلاً؛8 منافقان با خدا نیرنگ می‌کنند، و حال آن‌که او با آنان نیرنگ خواهد کرد؛ و چون به نماز ایستند با کسالت برخیزند. با مردم ریا می‌کنند و خدا را جز اندکی یاد نمی‌کنند.


 


نمی‌فرماید اینها نماز نمی‌خوانند، بلکه می‌فرماید وقتی به نماز می‌ایستند اولاً با حالت کسالت می‌ایستند،‌ و ثانیاً در این حال هم بیشتر می‌خواهند خودشان را نشان دهند و ریاکاری کنند و دلشان چندان توجهی به خدا ندارد.


 


اما این علامت آن‌چنان‌که باید و شاید منافقان را از سایر مسلمانان مشخص و متمایز نمی‌کرد، چراکه مؤمنان راستین نیز ممکن است گاهی به علت کار زیاد یا بیداری و شب‌زنده‌داری بیش از حد، خسته باشند و در نتیجه به هنگام نماز حالت کسالت بر آنها عارض شود. از این رو قرآن برخی علایم دیگر را برای منافقان بیان کرده که به نحو بارزتری منافقان را معرفی می‌کند و نقاب از چهره آنان برمی‌دارد. یکی از این موارد، هنگامة جنگ و جهاد و زمانی بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  اعلام بسیج عمومی می‌کرد و مردم را برای دفع شر کفار به جبهه و جنگ فرامی‌خواند. در چنین مواقعی منافقان شروع به بهانه‌تراشی می‌کردند و درصدد بودند به انحای مختلف از زیر بار جهاد و رفتن به جبهه شانه خالی کنند:


 


وَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَجَاهِدُواْ مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُوْلُواْ الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُواْ ذَرْنَا نَکُن مَّعَ الْقَاعِدِینَ؛9 و چون سوره‌ای نازل شود که به خدا ایمان آورید و همراه پیامبرش جهاد کنید، ثروتمندانشان از تو عذر و اجازه خواهند و گویند: بگذار که ما با خانه‌نشینان باشیم.


 


اینان گاهی خالی ماندن خانه و بی‌حفاظ بودن آن را بهانه می‌آوردند و می‌گفتند اگر ما به جبهه بیاییم کسی نیست که از خانه‌مان محافظت کند:


 


وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلاَّ فِرَارًا؛10 و گروهی از آنان از پیامبر اجازه می‌خواستند و می‌گفتند: «خانه‌های ما بی‌حفاظ است.» در حالی که بی‌حفاظ نبود؛ آنها فقط می‌خواستند [از جنگ] فرار کنند.


 


هم‌چنین گاهی سردی یا گرمی هوا را بهانه می‌کردند، و گاه نزدیک بودن فصل درو را دستاویز قرار می‌دادند، و خلاصه بهانه‌های مختلف می‌آوردند تا به گونه‌ای راه فرار از جبهه و جنگ را برای خودشان هموار کنند. در این زمینه خداوند در قرآن خطاب به آنان می‌فرماید:


 


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ؛11  ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چرا هنگامی که به شما گفته می‌شود: «در راه خدا بسیج شوید» بر زمین سنگینی می‌کنید [و سستی به خرج می‌دهید]؟ آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شده‌اید؟ متاع زندگی دنیا در برابر آخرت، جز اندکی نیست.


 


تعبیرات مختلف و متعددی از این دست درباره منافقان در قرآن آمده است. در یکی، دو مورد که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  دستور اکید به شرکت در جهاد دادند و کسانی سرپیچی کردند، آن حضرت به شدت با آنان برخورد نمودند و مجازات‌های جدی و سنگینی را برای آنان در نظر گرفتند. مجازات آنان این بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  دستور داد هیچ‌کس با آنها سخن نگوید و رفت و آمد نکند و هیچ داد و ستد و معامله‌ای با آنها انجام ندهد. قرآن کریم در سوره توبه به این واقعه اشاره کرده است:


 


وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُواْ حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ؛12 و [هم‌چنین] آن سه تن که [از جنگ تبوک] بازماندند [و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند] تا آن‌جا که زمین با همه فراخی‌اش بر آنان تنگ گردید، و از خود به تنگ آمدند و دانستند که پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست. پس [خدا] به آنان [توفیق] توبه داد، تا توبه کنند. بی‌تردید خدا همان بسیار توبه‌پذیر مهربان است.


 


در هر صورت، غرض این‌که در جامعه پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و مدینة‌النبی چنین کسانی وجود داشتند. اینان با آن‌که جزو جامعه اسلامی و مسلمانان بودند و حتی نماز می‌خواندند و پشت سر پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، و چه‌بسا در صف اول، در نماز حاضر می‌شدند، اما ته دلشان به این مسائل و قرآن و پیامبر(صلی الله علیه و آله)  باور و اعتقادی نداشتند. اینها در مدینه برای خودشان دار و دسته‌ای بودند و رئیسشان هم شخصی به نام عبدالله بن اُبَیّ بود. اینها از آن‌جا که قلباً تمایلی به اسلام و جامعه اسلامی و حاکمیت و حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  نداشتند، در عمل نیز برای حکومت آن حضرت چندان رسمیتی قائل نمی‌شدند و آن را چندان جدی نمی‌گرفتند. البته حکومت اسلامی نیز هنوز در ابتدای راه بود و طبعاً آن‌چنان فراگیر و قدرتمند نشده ‌بود که کاملاً بر همه اوضاع مسلط باشد. در گوشه و کنار، یهودیان هنوز هم در مدینه قدرتی داشتند و فعالیت‌هایی انجام می‌دادند. هم‌چنین اقوام دیگری نیز وجود داشتند که هنوز اسلام نیاورده بودند. با این حال، جوّ عمومی جامعه اسلامی شده بود و مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله)  رونق گرفته و مرکزیتی یافته بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، جنگ با کفار و منافقان آغاز شده بود و مسلمانان اموالی را که مشرکان مکه از آنان مصادره کرده بودند بازپس می‌گرفتند و خلاصه، جامعه و حکومت و دولتی رسمی تشکیل شده بود و هدایت جریان امور و شئون مختلف مردم را در دست گرفته بود. با این حال، کسانی به دلیل همان ضعف ایمان و اعتقادی که ذکر کردیم، به جای آن‌که در کارهایشان به پیامبر(صلی الله علیه و آله)  مراجعه کنند نزد کسان دیگری، نظیر علمای یهود و غیر آنان می‌رفتند. مراجعه به علمای یهود و امثال آنان از این جهت بود که در آن زمان مردم جزیرة‌العرب غالباً بی‌سواد بودند و به ندرت کسی یافت می‌شد که خواندن و نوشتن بداند، اما در مقابل، در میان یهودیان که عمده جمعیت اهل کتاب مدینه را تشکیل می‌دادند، دانشمندان و علمای متعددی وجود داشتند. از این رو مردم مدینه از سابق برای رتق و فتق امور و حل و فصل برخی مسائل و اختلافات خود به آنها مراجعه می‌کردند. اکنون پس از تشکیل حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و جامعه مدینة‌النبی کسانی ـ که نوعاً نیز از شخصیت‌های برجسته جامعه بودند ـ هنوز هم این رویّه را ادامه می‌دادند و به جای مراجعه به پیامبر(صلی الله علیه و آله)  نزد علمای یهود و دیگران می‌رفتند. قرآن این افراد را مخاطب قرار می‌دهد و می‌فرماید، هنگامی که در زندگی اختلافی میان شما پیش می‌آید و احتیاج دارید که به دستگاه رسمی و مورد قبول حکومتی و قضایی مراجعه کنید چرا نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)  نمی‌آیید؟ شما که خودتان را مسلمان می‌دانید و ادعا می‌کنید که اسلام و قانون اسلام را قبول دارید؛ پس چرا برای رفع مشاجرات و اختلاف‌هایتان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) مراجعه نمی‌کنید؟ این امر نشان دهندة آن است که شما در دل به خدا و پیامبر ایمان و اعتقادی ندارید. قرآن کریم این مطلب را با قسم و همراه با تأکیدی ویژه چنین بیان می‌دارد:


 


فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّىَ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا؛13 به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر آن‌که در اختلافات خود تو را به داوری بطلبند، و سپس از حکمی که کرده‌ای در دل‌هایشان احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.


 


تعبیر «فَلاَ وَرَبِّکَ» قسم است، اما قسم عادی نیست؛ بلکه از نظر ادبیات عرب، قسم منفی، قسم به همراه تأکید فراوان است. ما شبیه این تعبیر را در زبان و ادبیات فارسی نداریم. می‌فرماید: ای پیامبر! قسم به پروردگارت که اینها ایمان نمی‌آورند و مؤمن نخواهند بود، ‌مگر آن‌که در اختلافاتشان به تو مراجعه کنند و قضاوتت را بپذیرند و در دل و قلبشان سر سوزنی از قضاوت تو نگران نباشند و هنگامی که حکمی کردی، بی‌هیچ دل‌خوری و ناراحتی و شائبه‌ای آن را بپذیرند.


 


روشن است که در یک قضاوت معمولاً این‌گونه است که حکمی که صادر می‌شود به نفع یک طرف و به ضرر طرف دیگر است، و طبعاً کسی که به ضرر او حکم می‌شود،‌ اگر به زبان هم چیزی نگوید و اعتراضی نکند، اما در دلش ناراضی و ناراحت است. قرآن می‌فرماید، مؤمن راستین و حقیقی کسی است که اولاً مرافعات و مسائل اختلافی خود با دیگران را نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)  بیاورد و جای دیگری نرود، و ثانیاً، پس از آن‌که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  قضاوتی کرد و حکمی صادر نمود، حتی اگر به ضرر او هم باشد بی‌هیچ ناراحتی و تأملی آن را بپذیرد و در مقابل پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و قضاوت آن حضرت کاملاً تسلیم باشد.


 


شبیه وضعیتی را که برای سال‌های اولیه حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  در مدینه ذکر کردیم، ما در سال‌های قبل از پیروزی انقلاب و زمان حکومت پهلوی در ایران خودمان شاهد بودیم. در آن زمان نیز بسیاری از مردم با این‌که مسلمان بودند و نماز می‌خواندند و روزه می‌گرفتند و در ایام محرم و صفر و غیر آنها برای اهل‌بیت(علیهم السلام)  عزاداری می‌کردند، اما وقتی که با هم اختلاف و نزاعی داشتند برای حل آن به همان دادگستری زمان طاغوت مراجعه می‌کردند و به قوانین غیر اسلامی آن دستگاه قضایی تن می‌دادند. البته عموم مردم یا در اثر ناآگاهی و ندانستن مسأله چنین می‌کردند و یا از سر اضطرار و ناچاری و به اجبار این امر را می‌پذیرفتند. این در حالی بود که در همان زمان نیز گرچه حکومت اسلامی وجود نداشت، اما مردم و متدینان وظیفه داشتند تا آن‌جا که می‌توانند از مراجعه به دستگاه طاغوت خودداری کنند و مسائلشان را با فقها و مجتهدان که در آن شرایط «حاکم شرع» تلقی می‌شدند در میان بگذارند و بر اساس رأی و نظر آنان عمل کنند.


 


در هر صورت، مقصود این است که می‌شود فرض کرد که در جامعه‌ای مردم مسلمان و اهل نماز و روزه باشند اما در امور اجتماعی مبنا و ملاک و مرجع عملشان اسلام و حکومت اسلامی نباشد؛ حال یا به این دلیل که اساساً حکومتی اسلامی وجود ندارد، و یا این‌که با وجود حکومت اسلامی، مردم آن را به رسمیت نمی‌شناسند و اعتنایی به آن ندارند. هریک از این دو صورت که باشد، چنین جامعه‌ای را نمی‌توان جامعه اسلامی در حد نصاب دانست. همان‌گونه که اشاره کردیم، حد نصاب جامعه اسلامی این است که اولاً قانون حاکم بر آن، قانون اسلامی باشد، و ثانیاً، حاکمان و مجریان قانون نیز الهی باشند و خداوند آنها را به نحوی نصب کرده باشد.


 


اگر در آیه‌ای که ذکر کردیم دقت شود، ملاحظه می‌کنیم که نمی‌فرماید شرط ایمان این است که قضاوتتان را نزد کسی ببرید که برطبق قرآن قضاوت ‌کند، بلکه مسأله این است که «یحکّموک»، یعنی شخص «تو» موضوعیت داری و باید نزد تو بیایند و قضاوت تو را که مأمور و منصوب از جانب ما هستی،‌ بپذیرند. از این رو صرف حاکمیت قرآن و قانون خداوند، برای رسیدن به ایمان و اسلامی شدن جامعه کافی نیست، بلکه باید حاکم و مجری قانون نیز مأذون و منصوب از جانب خدای متعال باشد.


 


بر همین اساس، همه ما مسلمانان اعتقاد داریم که در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  مردم جامعه اسلامی موظف بودند که حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  را بپذیرند و در مسائل اجتماعی و حکومتی مرجعشان را پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)  قرار دهند؛ چنان‌چه در آیه شریفه‌ای که ذکر کردیم، خداوند به مسلمانان دستور می‌دهد امور قضایی خود را به پیامبر(صلی الله علیه و آله)  ارجاع دهند. البته روشن است که اگر پیامبر کسی را برای کاری تعیین کرد، مراجعه به او نیز مانند مراجعه به شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله)  است. برای مثال، اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)  کسی را به عنوان قاضی معین کرد، ارجاع مسائل قضایی به او درست مانند ارجاع آن مسائل به خود پیامبر(صلی الله علیه و آله)  خواهد ‌بود.


 


بنابراین ملاک کلی این است که حکومت، و از جمله تشکیلات قضایی، باید الهی و با تعیین و نصب خدای متعال باشد:


 


یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛14 ای داوود، ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم، پس میان مردم به حق داوری کن.


 


یعنی حضرت داوود(علیه السلام)  اگر حق قضاوت و داوری بین مردم را دارد، از آن رو است که خداوند چنین حقی به او داده، و آن حضرت را بر این کار منصوب کرده است و در غیر این صورت، چنین حقی برای او وجود نداشت.


 


در هر صورت، همه مسلمان‌ها در این مطلب اتفاق نظر داشتند که در مسائل اجتماعی و حکومتی باید مرجعشان پیامبر(صلی الله علیه و آله)  باشد و جز آن حضرت نباید به کسی دیگر مراجعه کنند. هنگامی هم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  از دنیا رحلت فرمود، باز همه مسلمان‌ها در اصل این مسأله که جامعه اسلامی نیاز به حاکم و حکومت دارد اتفاق نظر داشتند و کسی در این مسأله تردیدی نداشت. در این زمینه روایتی را نیز فِرَق مختلف مسلمانان از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  نقل کرده‌اند که وقتی حاکم الهی از دنیا رفت دیگر هیچ اقدامی نکنید و دست به هیچ کاری نزنید تا آن‌که جانشین او تعیین گردد و با وی بیعت کنید. در این باره داستان‌ها و حکایات عجیبی نیز در تاریخ نقل شده که بیان‌گر اعتقاد عمیق مسلمانان صدر اسلام به این مسأله است. از جمله، نقل کرده‌اند که در زمان حجاج بن یوسف ثقفی شخصی که از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و از لحاظ اجتماعی شخصی محترم محسوب می‌شد، نصف شب نزد حجاج رفت و گفت آمده‌ام با تو بیعت کنم. حجاج هم که معمولاً در آن ساعات از شب در حال مستی به سر می‌برد و خوابیده بود، از خواب برخاست و پرسید، چه شده که این وقت شب آمده‌ای؛ چند ساعتی صبر می‌کردی و صبح می‌آمدی؟ گفت: نمی‌توانستم؛‌ چراکه از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  شنیدم که فرمود، شبی را بدون بیعت با امام سپری مکن، و من از آن هراس دارم که امشب بمیرم در حالی که با امامی بیعت نکرده باشم! حجاج که در آن وقت از شب حال برخاستن نداشت، و چه‌بسا مست بود و نمی‌توانست دستش را دراز کند، پای خود را جلو آورد و گفت، با پای من بیعت کن! و آن شخص نیز همین کار را کرد و به دنبال کار خود رفت.15


 


در فرهنگ اسلامی، مسأله حکومت و شناختن ولیّ‌‌ امر برحق و بیعت با او چنان اهمیت و جایگاهی دارد که چنان‌چه مسلمانی تمام مسائل اسلام را رعایت کند اما امام و رهبر خود را نشناخته باشد و در این حال بمیرد، به مرگ جاهلیت، یعنی بدون ایمان و با حال کفر از دنیا رفته است:


 


من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة‌ جاهلیةً؛16 کسی که بمیرد در حالی که امام زمان خویش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.


 


نظریه اسلام در باب حکومت: انتصاب یا انتخاب؟


در هر صورت، تحت تأثیر تعلیمات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)  ذهنیت و اعتقاد جامعه اسلامی این‌گونه بود که در هر زمانی باید حاکمی اسلامی وجود داشته باشد و مسلمانان باید با او بیعت کنند و همراهی نمایند. از این رو در اصل ضرورت حکومت و این‌که حتماً باید پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  کسی حاکم گردد و حکومت را به دست بگیرد، هیچ اختلافی بین مسلمانان نبود.


 


هم‌چنین همه قبول داشتند و اختلافی نبود در این‌که حاکم اسلامی باید عالم به احکام اسلام و برخوردار از تقوا باشد و نیز از عهده مدیریت و اداره جامعه برآید.


 


آن‌چه که در این میان مورد اختلاف بود،‌ نه اصل ضرورت حکومت و یا اوصاف حاکم اسلامی، بلکه نحوه تعیین حاکم بود. اختلاف در این بود که آیا غیر از علم به احکام اسلامی و تقوا و مدیریت، حاکم اسلامی باید منصوب از طرف خدا هم باشد یا خیر؟ اکثریت مسلمانان معتقد بودند که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  دیگر لازم نیست حاکم از جانب خداوند تعیین گردد. در مقابل، اقلیتی نیز اعتقاد داشتند که حاکمِ پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  را نیز خدا باید معیّن کند. این گروه که از همان زمان،‌ یا اندکی بعد از آن، به «شیعه» و پیروان اهل‌بیت(علیهم السلام)  معروف شدند، معتقد بودند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  در غدیر خم و موارد متعدد دیگر، به امر خداوند حضرت علی(علیه السلام)  را به عنوان حاکم و خلیفه پس از خود تعیین و به مردم معرفی کرده است و از این رو علی(علیه السلام)  کسی است که باید پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  زمام حکومت و خلافت را در دست بگیرد. در مجامع و مباحث علمی از این دو نظریه به «نظریه انتصاب» و «نظریه انتخاب» تعبیر می‌شود. نظریه انتصاب که همان نظریه شیعه است، در مورد حاکم اسلامی قائل به نصب است و می‌گوید خلیفه و حاکم اسلام باید به نحوی از جانب خدای متعال برای حکومت منصوب شده باشد. در مقابل، نظریه انتخاب که اهل سنّت آن را قبول دارند، بر این اعتقاد است که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  در مورد حاکم اسلامی دیگر نصب الهی لازم نیست و حاکم از راه‌هایی هم‌چون: انتخاب مردم، نصب خلیفه قبل، اجماع اهل حل و عقد، و مانند آنها تعیین می‌گردد.


 


البته شیعه برای اثبات نظریه خود دلایل محکم و متقنی دارد که از جمله آنها روایتی از جابر بن عبدالله انصاری است که در کتاب‌های معتبر اهل سنت نیز آمده است. این روایت به یکی از آیات قرآن مربوط می‌شود و در تفسیر و توضیح آن وارد شده است. قرآن کریم در این آیه می‌فرماید:


 


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً؛17 ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید. پس هرگاه در امری اختلاف نظر پیدا کردید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به خدا و پیامبر عرضه دارید؛‌ این بهتر و نیک‌فرجام‌تر است.


 


هنگامی که این آیه نازل شد، جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  سؤال کرد: اطاعت خدا را شناختیم و می‌دانیم که چیست، اطاعت پیامبر را نیز می‌دانیم و می‌فهمیم، اما مقصود از اطاعت از «اولی‌‌الامر» چیست؟ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  در پاسخ این سؤال جابر فرمودند: مقصود از این «اولی‌الامر» جانشینان من هستند که پس از من امام و رهبر مسلمانان خواهند بود. سپس آن حضرت نام دوازده امام شیعه(علیهم السلام)  را یک به یک برای جابر ذکر فرمود.18


 


از این رو بر اساس این روایت و روایات دیگری نظیر آن، شیعه معتقد است مقصود از «اولی‌الامر» که خداوند در قرآن فرموده، همان امامان شیعه(علیهم السلام)  و دوازده نفری هستند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  بیان فرمود؛ اما دیگران گفتند اولی‌الامر هر کسی است که قدرت اجتماعی و زمام اداره جامعه و حکومت را در دست بگیرد.


 


در هر صورت، این بحث یکی از موارد مهم و اساسی اختلاف میان ما و برادران اهل سنّت است، و البته روشن است که ما در این مقال درصدد ورود به بحث خلافت و طرح اختلافات اعتقادی بین شیعه و سنّی نیستیم. بحمد‌الله زندگی ما با برادران اهل تسنن در همه ادوار برادرانه بوده و ائمه اهل‌بیت(علیهم السلام)  پیوسته بر این زندگی برادرانه و مسالمت‌آمیز تأکید داشته‌اند. تأکید بر این امر از سوی آن بزرگواران تا بدان حد است که حتی به ما دستور داده‌اند نماز‌هایتان را در مساجد آنها بخوانید و حتی در صف اول نمازهای آنان شرکت کنید:


 


من صلّی خلفهم فی الصفّ الأوّل کان کمن صلّی خلف رسول الله؛19 هرکس پشت سر آنان (اهل سنّت) در صف اول نماز بگزارد، مانند کسی است که پشت سر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)  نماز گزارده است.


 


هم‌چنین به ما دستور داده شده که اگر مریض شدند به عیادت آنها برویم، در تشییع جنازه آنها شرکت کنیم، و دستورات مختلف دیگر. در این زمینه نامه مفصّلی از امام صادق(علیه السلام)  وجود دارد که در کتاب شریف «تحف‌العقول» آمده است. امام صادق(علیه السلام)  در این نامه، در زمینه همراهی پیروان اهل‌بیت(علیهم السلام)  با سایر مسلمانان در جامعه اسلامی دستورات و رهنمود‌های متعددی را بیان فرموده است. صاحب کتاب «تحف‌العقول» نقل می‌کند که شیعیان مقید بودند این نامه امام صادق(علیه السلام)  را هفته‌ای یک بار بخوانند و دقیقاً به مفاد آن عمل نمایند.


 


از این رو طبق تعالیم امامان معصوم(علیهم السلام)  ما بایستی در رفتارمان با برادران اهل تسنن بسیار مراقب باشیم و نسبت به این مسأله کاملاً هوشیارانه برخورد کنیم تا مبادا دشمنان بین ما اختلاف ایجاد کنند و خود از این آب گل‌آلود ماهی بگیرند. در طول تاریخ، پیوسته شیعیان و بزرگان و علمای تیزبین و آگاه ما این دستورات ائمه معصومین(علیهم السلام)  را کاملاً مراعات کرده‌اند و جلوی سوء‌ استفاده دشمنان از این امر را گرفته‌اند. نسبت به برادران اهل سنّت نیز ما شهادت می‌دهیم که آنان در طول تاریخ اکثراً این مسأله را رعایت کرده‌اند و شیعه و سنی غالباً در کنار یکدیگر زندگی مهربانانه و برادرانه‌ای داشته‌اند. البته همیشه در گوشه و کنار کسانی بوده‌اند که تلاش کرده‌اند بین شیعه و سنی ایجاد اختلاف کنند و به آن دامن بزنند. در صدر اسلام و زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  نیز منافقانی بودند که تلاش می‌کردند در صفوف مسلمانان اختلاف بیندازند. این‌گونه افراد امروزه نیز هستند و ما باید مراقب باشیم که در صفوف ما رخنه نکنند و آتش اختلاف را برنیفروزند.


 


در هر صورت، غرض ما از طرح این بحث آن است که بر اساس اعتقادات شیعی خودمان ببینیم نظر اسلام در باب تعیین حاکم چیست. هم‌چنان‌که اشاره شد، دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر این‌که حاکم اسلامی باید از جانب خداوند تعیین گردد و مأذون از طرف خدای متعال باشد. به عبارت دیگر، حاکم اسلامی در هر زمان باید به نوعی از ناحیه خداوند «نصب» شود و هیچ‌کس بدون چنین انتصابی حق حاکمیت و حکومت ندارد. این ضابطه حتی در مورد شخص پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)  نیز ساری و جاری است و آن حضرت نیز اگر حق حاکمیت و حکومت داشت بدان سبب بود که خدای متعال چنین اجازه و اذنی به ایشان داده بود. در حال حاضر و در این زمان نیز ضابطه حاکم و حکومت اسلامی همین است و تغییری نکرده است.


 


نصب خاص و نصب عام در حاکم


این‌که می‌گوییم «حاکم اسلامی باید به نوعی از جانب خدای متعال منصوب باشد»، مقصود این است که نصب الهی اعم از نصب مستقیم و نصب غیر مستقیم و هم‌چنین «نصب خاص» و «نصب عام» است. یک مصداق نصب خاص این است که خداوند خود مستقیماً شخصی را برای حکومت تعیین کند و به او اجازه حاکمیت و حکومت بدهد. این نصب خاص مستقیم است. مصداق دیگر نصب خاص این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و امام معصوم(علیه السلام)  ـ که خود مستقیماً منصوب از ناحیة خدای متعال هستند ـ مشخصاً فردی را برای حکومت تعیین کنند. این نصب خاص غیر مستقیم است. برای مثال، هنگامی که امیرالمؤمنین(علیه السلام)  مالک اشتر یا محمد بن ابی‌بکر را برای حکومت یکی از بلاد اسلام تعیین می‌کرد، این مصداقی از نصب خاص حاکم اسلامی بود. هم‌چنین تعیین «نوّاب اربعه» توسط حضرت ولیّ‌ عصر(علیه السلام)  در زمان غیبت صغریٰ، مصادیقی از نصب خاص به شمار می‌آید.


 


اما «نصب عام» این است که امام معصوم(علیه السلام)  شخص معیّنی را با نام خاص برای حکومت و حل و فصل امور اجتماعی مردم تعیین نکرده، ‌بلکه با بیان یک «عنوان عام» یا یک سلسله از شرایط، اجازه حکومت را برای هر کس که آن عنوان و یا اوصاف را داشته باشد صادر کرده است.


 


یکی از موارد نصب عام مربوط به زمانی است که امام معصوم(علیه السلام)  با آن‌که در جامعه حضور دارد و در میان مردم زندگی می‌کند، اما نمی‌تواند حکومت کند و حاکمیتش را اعمال نماید و به اصطلاح «مبسوط‌الید» نیست. هم‌چنان‌که می‌دانیم جز حدود پنج سال برای امیرالمؤمنین(علیه السلام)  و برهه‌ای بسیار کوتاه برای امام مجتبی(علیه السلام) ، برای سایر امامان معصوم(علیهم السلام) شرایط تشکیل حکومت و اعمال حاکمیت به وجود نیامد و آن بزرگواران از حق خود محروم گردیدند و نتوانستند در مسند خلافت و حکومت قرار بگیرند. متأسفانه عدم همراهی مردم و بیعت نکردن آنان با امامان معصوم(علیهم السلام) شرایطی را پدید آورد که آن بزرگواران پیوسته تحت سلطه خلفای جور بودند و به جای ایشان، بنی‌امیه و بنی‌عباس بر مردم حکومت می‌کردند. بنی‌امیه و بنی‌عباس عرصه را آن‌چنان بر ائمه اهل‌بیت(علیهم السلام) تنگ کرده بودند و شرایطی را پدید آورده بودند که پیروان و محبان آن بزرگواران گاهی حتی امکان و جرأت این را نداشتند که مسائل روزمرة شرعی و احکام را از ائمه اهل‌بیت(علیهم السلام) سؤال کنند. در این شرایط خفقان و اختناق، شیعیان و پیروان ائمه(علیهم السلام) گاهی با توسل به حیله‌ها و راه‌هایی نظیر تظاهر به خیارفروشی یا روغن‌فروشی و یا فروختن تخم مرغ به در خانه ائمه(علیهم السلام) می‌رفتند و مسأله‌ای راجع به نماز و روزه و نظایر آن سؤال می‌کردند.


 


اکنون سؤال این است که وظیفه شیعیان و پیروان اهل‌بیت در امور اجتماعی و حکومتی‌شان در چنین زمان‌هایی که به امام معصوم(علیه السلام)  دسترسی ندارند، چیست و چه باید بکنند؟ از یک سو طبق عقیده شیعه، وظیفه مردم این است که در کلیه امور اجتماعی خود به امام معصوم(علیه السلام)  مراجعه کنند، و از سوی دیگر، امام معصوم(علیه السلام)  بسط ید ندارد و گاه در زندان و گاه در تبعید است و گاه در خانه آن‌چنان محاصره و تحت مراقبت است که امکان برقراری ارتباط با وی وجود ندارد یا بسیار به ندرت و با زحمت و دشواری فراوان اتفاق می‌افتد.


 


اهمیت این پرسش آن‌گاه بیشتر روشن می‌شود که توجه کنیم مسائل حکومتی همه‌اش مسائلی نظیر جنگ و صلح و روابط بین‌الملل نیست، بلکه بسیاری از امور اجتماعی به مسائلی نظیر ازدواج، طلاق، ارث، اختلافات حقوقی و مسائل قضایی و نظایر آنها بازمی‌گردد که افراد در بسیاری از اوقات درگیر آنها هستند. بسیاری از مسائل وجود دارد که گرچه حکم کلی آن معلوم است، ولی این مقدار کافی نیست و حل مشکل نمی‌کند و به علت اختلافی که بین دو یا چند نفر بر سر مصداق آن وجود دارد، لازم است کسی باشد که بین آنها قضاوت کند و آنها حکم و قضاوت او را بپذیرند و بدین وسیله به آن نزاع و اختلاف خاتمه دهند.


 


به آن‌چه گفته شد این مطلب را هم اضافه کنید که در زمان حضور امامان معصوم(علیهم السلام) یک مشکل دیگر برای ارتباط با آن بزرگواران، بُعد مسافت و مشکلات متعدد مسافرت و طی طریق بود. پیروان اهل‌بیت (علیهم السلام) در شهر‌ها و مناطق مختلف پراکنده بودند و برای بسیاری از آنها این امکان وجود نداشت که هربار بخواهند برای پرسیدن یک مسأله، یا دادن مقداری خمس و سهم امام، و یا حل یک مسأله حقوقی و اختلافی به حضور امام(علیه السلام)  برسند. آن زمان‌ها وسایل ارتباطی امروزه نظیر تلفن، اینترنت، رادیو و تلویزیون وجود نداشت و مسافرت‌ها نیز با پای پیاده یا اسب و شتر و مانند آنها انجام می‌شد. از این رو اگر شیعیان و پیروان اهل‌بیت (علیهم السلام) می‌خواستند درباره هر موضوع و مسأله‌ای به حضور خود امام(علیه السلام)  برسند بایستی هفته‌ها و ماه‌ها کار و زندگی خود را رها کنند و زن و فرزندانشان را تنها و بی‌سرپرست بگذارند. طبیعی است که اگر بنا بود مسائل بدین صورت حل و فصل شود، زندگی شیعیان و پیروان اهل‌بیت (علیهم السلام) مختل می‌شد و موجب عسر و حرج برای آنان می‌گردید.


 


از این رو ائمه اهل‌بیت (علیهم السلام) برای چنین شرایطی چاره‌اندیشی کردند و فرمول و راه‌کاری را در نظر گرفتند. آن راه‌کار این بود که ائمه (علیهم السلام) افرادی را به عنوان نماینده و جانشین و وکیل خود در بین مردم تعیین می‌کردند تا مردم به جای مراجعة مستقیم به خود ائمه (علیهم السلام) به آن نمایندگان مراجعه کنند و در مورد مسائل و احکام شرعی و هم‌چنین مسائل اجتماعی و اختلافات حقوقی و قضایی خود طبق گفته و نظر آن نمایندگان عمل کنند. تعیین آن نماینده گاهی با معرفی فردی خاص و با نام و نشان معیّن و مشخص صورت می‌گرفت. برای مثال، امام رضا(علیه السلام)  زکریا بن آدم را نماینده خود در قم قرار داده بود و مردم قم به توصیه امام رضا(علیه السلام)  برای مسائل شرعی و دینی خود به جای رفتن به مدینه و حضور امام رضا(علیه السلام) ، در همان قم به زکریا بن آدم مراجعه می‌‌کردند.


 


اما تعیین نماینده از جانب امامان معصوم (علیهم السلام) همیشه به صورت نصب خاص و تعیین فردی با نام و نشان مشخص نبود، بلکه گاه نیز این کار به صورت کلی و در قالب بیان اوصاف و ویژگی‌ها و عنوانی عام انجام می‌شد. به عبارت دیگر، ائمه (علیهم السلام) با ذکر برخی صفات و خصوصیات، به پیروان خود اعلام می‌کردند که هرکس واجد آن خصوصیات باشد مردم می‌توانند در مسائل شرعی و امور حکومتی و نزاع‌ها و اختلافاتشان به او مراجعه کنند و طبق حکم و گفته او عمل نمایند. از جمله این موارد می‌توان به این روایت شریف از امام صادق(علیه السلام)  اشاره کرد که آن حضرت خطاب به شیعیان و پیروان خود می‌فرمایند:


 


من کان منکم قد روی حدیثنا ونظر فی حلالنا وحرامنا وعرف أَحکامنا فلیرضوا به حکما فإنی قد جعلته علیکم حاکما فإذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فإنما استخف بحکم الله وعلینا رد والراد علینا کالراد علی الله وهو علی حد الشرک بالله؛20 هرکس از شما که راوی حدیث ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و صاحب‌نظر باشد و احکام ما را بشناسد، او را به عنوان داور بپذیرید. همانا من او را حاکم بر شما قرار دادم؛ پس هرگاه حکمی کرد و از او قبول نکردند، حکم خدا را سبک شمرده‌اند و ما را رد کرده‌اند، و آن کس که ما را رد کند خدا را رد کرده، و رد کردن خدا در حد شرک به خدای متعال است.


 


 


 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( شنبه 22/7/85 :: ساعت 5:51 صبح )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

اسلامی سازی علوم انسانی
امام در سخت ترین حالات از انجام وظیفه کوتاهی نمیکرد
علت حمایت از جبهه پایداری
لیست جبهه پایداری تهران
تخریب ها علیه علامه مصباح
[عناوین آرشیوشده]
 – جنبش وبلاگی حامیان جبهه پایداری